Sunday, August 08, 2004

نمی دونم چرا فکر می کردم همیشه همینطور جوان می مونه . نمی دونم کی گذشت . ولی گذشته عمر نشون میده که سالخورده شده و هر چی بیشتر می گذره مهربونیش و عشقش بیشتر میشه.شاید هم بیشتر متوجه میشم. بعضی وقتها دوست دارم بشنینم یه دل سیر نگاهش کنم . و ازش یاد بگیرم که تو زندگیم چطور محبتم و نشون بدم گاهی اوقات حیرون ،مات و مبهوت تو عشق صفائی که داره می مونم . نمی خوام چشم وا کنم ببینم باز زمان گذشته و حالا....
با تمام این ذهنیتهام وقتی امروز نتونمستم برم پیشش . نتونستم برم تا کنارش باشم وقتی میدونستم نارحته و دوست داره برای آن چیزی که عمرش و گذاشته ، ببینه که در کنارشه .ولی نشد. بغض بدی بود . تنها شانسم این بود که انقدر کار سرم ریخته بودن تا بغضم و نگه دارم . کافی بود کسی کوچکترین حرفی بزنه . دنبال یه بهانه می گشتم تا خودم و یه جا سرازیر کنم .آنجا بود که فهمیدم چشمهام بخواد دربیاد یعنی چی..می گفت نمی خواد بیای . می دونم بهت مرخصی نمیدن. اینجا کاری نیست . منکه بچه نیستم . نگران نباش. ولی من میخواستم پیشش باشم . شاید برای آرامش خودم . خودم کنترل کردم نفهمه میخوام گریه کنم. درست مثل بچگیهام . روز مادر بود هر چه قدر هم کادوی گران قیمت
می خریدم نمی تونست جای آنچه که می خواستم و بگیره. یک عمر پابه پابه بزرگ شدنم برای بهبودیم مسیر دکترو بیمارستان و رفته بود . حتی وقتی خودش هم مریض بود ،خسته بود . تمام قدمهام که از بچگیم یادم میاد همراهش یه جفت قدم مهربون بود . که بهم یاد می داد باید صبر داشته باشم . دردی نیست و وقتی بزرگ بشم تمامش یادم میره . یادم رفت تمام آن دردها . ولی خودش و یادم هست . ولی جائی نموند برای جبران . دوست داشتم تمام وقتم وامروز در کنارش می موندم . حالا وقتش بود تا به خودم ثابت کنم که جای آن پاها یادم نرفته و بهش بگم دردی نیست . آرامش داشته باشه . ولی نشد.دلم می خواست وقتی پرستاره بخش گفت نمی تونی شب پیشش بمونی هر کاز از دستم بر میاد انجام بدم ولی بزاره برم دلم می خواست یه برخورده شدیدی بکنم . می خوام پیشش بمونم .
.از دیروز روز مادر فقط یادمه که خوابم نبرد . و در آغوش گرفتم و خودم و سرازیر کردم . .

حال امروز دارم باز تماشاش می کنم . و سیر نمیشم . بهش گفتم درد داشت؟ گفت بیشتر از آنچه بود که گفته بودی . گفتم دردش یادت میره

.یر به یر شدیم . مثل بچگیهام .