سعی کردم درگیره وسوسه های زمین نشم .ولی یادم نبود وقتی چشمهام و که باز کنم می بینم روی زمین دارم زندگی می کنم. حداقل روی درخت هم نیستی.
از اینجا تا ماه فاصله ایست که حتی سهمی کوچک ازآن حق تونیست.چشمانت را که باز می کنی می بینی تکه ای از آن در دستانت نماده . دلخوشکنکی به اندازه کف دست. دیگر وقتی هم خبر آمدن ماه را هم میشنوی و یا حتی تصویرش را در تنگ کوچک خود می بینی باورش برایت سخت و همراه با ترس است.
کاش این ترس نبود.ترس از انتهای دیدن. ترس ندیدن .
روزی اگر هم باشد تصویری بیش نیست . کاش آموخته بودی خودت را بفریبی . .

<< Home