Thursday, June 10, 2004

اين روزها مثل اينست که دارم خودم را تماشا می کنم اين روزها انگاری خودم را گم کردم . انگاری نمی دانم کجاست ماجراهستم . اين روزها انقدر حرف خودم و خودم را زدم که ديگر از حرف خودم هم لجم می گيرد، اين روزها وقتی هم که با خودم نقاشی می کشم فقط فکر می کنم که خراب است و تمام . دوباره از نو. اين روزها هر چه بيشتر فروغ می خوانم بيشتر می ترسم از برای اين مردمانی که بعد از مرگت ميشوی دختر ياغی دوست داشتنی . اين روزها می دانم تا قبل از آن به جرم خود بودن بايد پاسخ بدهم. اين روزها هيچ چيزی آرامم نمی کند. انگار تشنگی تمامی ندارد با آب هم سيراب نمی شوم. اين روزها با هيچ کسم و با خودم هم نه. اين روزها
تمام درها را بسته ام اما باز هم ميهمان دارم .از ترسم حتی پنجر ه را هم باز نمی کنم . پشت پنجره هم نمی روم تا آمدن ماه..

اين روزها فقط دقايق را ثانيه شماری می کنم برای رسيدن خودم به خود.اين روزها ياد همه چيزم ياد مدرسه ياده کودکی. آدمها انگاری کاری ندارند به جز حرف زدن و بر داشت کردن از کارهائی که انجام می دهی .برداشتهای خودشان را از تو به خودت تحميل می کنند. انگار ديگر صداهايشان را نمی شنوم ولی می بينم حرف می زنند. انگار صدا جهان قطع شده وجاهائی انگار ولم صدای جهان بيشتر از قبل است و دلم می خواست می توانستم کمی کمش کنم.
اين روزها آدمهائی را در هر کجا می بينم که نام شاعرشان را نمی دانند ولی نرخ زنان کنار خيابان به وفور واضح است. اين روزها آدمهائی را می بينم که تمام لحظات حتی وقتی تفکر می کنند هرزگيست وانجام هم .نمی دانم چرا اينروزها تشنگی هيچ کس سيرابی ندارد. انگار آب لوله کشی شهر قطع شده.انگار به رودخانه ها هم نمی شود اعتماد کرد.سيرابی مسموم زائيست.
اينروزها می فهمم با دستانم اب خوردن مرا سيراب خواهد کرد ...