Wednesday, June 02, 2004

تصوير ماه توی آب نبود .ماهی دوره آن جائی که هميشه عکس ماه ميافتاد دور می زد ولی نبود . می دونست هوا وقتی ابری ميشه ماه ميره پشت ابرو می دونست ماه هميشه پشت ابر نمی مونه. ولی اينبار می ترسيد، آخه آخرين بار وقتی داشت با تصوير ماه بازی می کرد يه سنگ افتاد تو آب و تصوير ماه از بين رفت تصوير ماه رفت و رفت و رفت تا آخر رودخونه و محو شدو و ديگه از آن به بعد نيومدو نمی دونست شايد قهر کرده بود ولی تقصير آنکه نبود نمی دونست چه دستی آمد آن سنگ انداخت. هميشه همينه، آدمها وقتی سنگ می اندازن نمی دونن چه تصويرهائی و پاک می کنن چه چيزهائی می شکنن. حالا دلش شکسته بود. دلش می خواست آنروز به ماه بگه ديگه خسته شده ديگه فقط نمی خواد يه تصوير داشته باشه دلش می خواست می تونست می پريد بيرون تا اينکه می تونست باخود عکس ماه رو آسمان بازی می کرد دلش می خواست دستهای گرم ماه از نزديک تو دستهاش می گرفت دلش می خواست بودن آن تصوير و واقعا حس کنه ولی آن سنگ همه چي و خراب کرد و حرفهاش موند حالا از آن روز حتی عکس ماه هم نمی افته تو آب تا ببينتش . بعضی وقتها هم يه تصوير کوچولو می بينه می ترسه بره نزديکش می ترسه دوباره يه سنگی تصويرش خراب کنه می ترسه بره بهش دست بزنه می ترسه نباشه. ترجيح ميده از دور تماشا کنه. شايد آنهم فقط داره تماشا می کنه. ولی بين خواستن تا تماشا کردن و نبودن خيلی فرقه ولی اين و آدمها که ميان کنار رودخونه نمی دونن، همش با سنگها بازی می کنن. آن ماهی داره زندگی می کنه ولی هر چی هست می دونم می ترسه ...