Wednesday, May 26, 2004

آمدم راجب دلتنگيهام بنويسم .جند وقتی بود که می خواستم راجبش باهات حرف بزنم ولی نمی دونستم از کجا شروع کنم همه چی تو ذهنم می چرخيد و دور ميزد و ميزنه، ولی ديگه ديشب گفتم شده فقط بنويسم فقط بهت بگم دلم تنگه می فهمم يه کلمه از آنهمه را گفتم .صبح وقتی وبلاگه پيچای و باز کردم موندم فکر کردم من قبلا آن مطالب و نوشتم ولی ديدم نه،برای من نيست ولی يه جورائی از دل منه ولی ديگه احتياجی نبود آماده بود حالا بشنو:




● ...از پیچای آینه می شکند در پیچای
دلم گرفته این روزها، خیلی... و تو خوب می دانی که چاره ی دلتنگی هایم را دزدیده ای و باز نمی آیی و سرود نمی خوانی می گذاری ام تنها بمانم و کتاب بخوانم و عرق بخورم و سیگار بکشم و پیر بشوم و ندانم که چه می خواهم و چه می کنم. تو اما خوب بازی را بلدی، قبلاً یک بار برده ای. هنوز مست پیروزی هستی؛ من اما دلم گرفته و فروغ می خوانم و می دانم که باز می گوید به من که بروم در ایوان و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب بکشم تا یاد چی بیافتم نمی دانم! اما خانه ی ما ایوان ندارد
دلم می خواهد همه ی دلتنگی هایم را بدهم یک شاهی، به گدایی که در آینه ایستاده مقابلم، و ریشش را اصلاح نمی کند و هنوز نمی داند چرا دوست دارد و چه را. پیچای تنها و خسته و دلزده است، از خودش هم، و از زمانی که دیر آورده اش بالا و حالا مجبور است این تهوع را تحمل کند. پیچای گرگ نمی شود، مثل شغال زوزه نمی کشد، می میرد اما هزار بار، هربار برای تو و تو هربار دور می شوی تا نباشی و تا بخنده بر گریه هایت نقاب بزنی و هیچ کس را راه ندهی تو و همانطور بمانی؛ اما مگر می شود؟
دگمه های پیرهنت را باز کن و بگذار کمی هوا بخورم. من می توانم تمام هوای تو را داشته باشم، بی خود از خودم بشوم و در تو خودم شوم دوباره و با تو بمانم همیشه. اکنون تو رفته ای و چرا نمی خواهی، نمی دانم. جامی دیگر سر می کشم تا کمتر بدانم و سیگاری تا زودتر ببینم چه گونه می میرم؛ این بار اما، نه برای تو و نه برای هیچ دیگر. این بار مرگ من، عین همیشه است


داخل پرانتز اين مطلب را متذکر بشم که اين نوشته را آقای احمد لنگرودی برای ش.م نوشته و ربطی به اين صفحه نداره فقط به دليل شباهت دلتنگی در اينجا نقل قول شده.

اينجا احمد بود نوشته بود حالا فرشته:
حلا شايد يکم با هم فرق داشته باشيم تو دلتنگی، مستی و سيگار می کشی ولی من انقدر مست می شم که احتياجی به عرق خوردن ندارم انقدر خاکستری تو حلقم فرو می ره مجبورم قورتشون بدم و حرف نزنم که احتياجی به سيگار کشيدن ندارم دلم می خواد همه اينها يه جا بزارمشون حداقل امانت. ولی هيچ جائی نيست همه جا شلوغه . همه جا خاکستری هيچ جائی برای تو نيست هر جاميری بزودی وقت رفتنه چون می فهمی اينجاهم برای تو نيست به دنبال يه حلقه کوچک که بدونی برای توست .آنجا خودت و دلتنگيت حتی راز و نيازت حتی بدونی نمازهات و آنجا می خونی آنجا می زاری .غصبی نيست. چند وقته نمی خونم چند وقت باهاش حرف نمی زتم آنحه هر بار ميام بخونمش احساس می کنم اينجا نبايد اينجا برای من نيست .ديروز از پنجره کارگاه خانم فرضی حياط امام زاده پيدا بود فکر کردم آنجا منو نمميشناسند ميرم انجا ولی نرفتم باز چرخيدم. توی يکی از مغازه ها داشتم تابلوها را نگاه می کردم بغض بدی بود هر لحظه دلم می خواست فرياد بزنم دنبال يه کمک می گشتم ولی همه جا پر از خالی بود. مشغول صحبت شدم انگار متوجه شده بود حالم خوب نيست داشتم با رنگهاش و تصويرهاش حرف می زدم آمدن گفتن از اماکن آمدن ريختن اينجا .بايد میرفتم يا قايم می شدم به جرم دختر بودن اگه می ديدن يه دختری آنهم آشفته داره با چندتا تابلو حرف می زنه حتما در آنجا را پلمب می کردن
جرم:چرا خانم تو مغازت وايساده
جرم:چرا شاگرد دختر دارين .
به يکی از هنرمندها گفتن مگه اينجا جنگله ،می خواستم بهش بگم نه اينجا قفسه با ميله های آدم اينجا تاريکه با تاريکيه آدم.اينجا هيچی نداری با ازدحام آدم،اينجا دستانت تنهاهستن با دستانه بسته شده .اينجا پاها به زنجير کشيده شده با فکر فرار.اينجا در جستجوی محرابن با سگ مستی.اينجا ....
اينجا دلتنگيرا نه ميشه کشيد نه ميشه نوشت و نه گفت ...
اينجا ماهيها تصويره ماهشون گم شده .ابشون ماه نداره ابشون بازی نداره .. آبشون شلپ شلپ صدا نداره ...اينجا من دلم تنگه
اينجا ماه آسمون پيدا نيست . اينجا فقط يه کوچه ای هست که شبها تو راه برگشت اگر خواب نباشم اگر آسمان باشه (انگار فقط آن کوچه آسمون داره)آن کوچه ماه داره و اگر ببينمش براش دست تکون ميدم . اينجا کوچه ای هست کوچه ای هست من و من و من در آن اگر، اگرها را داشته باشه قدم می زنيم . بی توجه به نگاه همه که بگن يه دختر داره برای ماه دست تکون ميده، به جرمه؟...