Wednesday, May 19, 2004

آن پرنده آنجا بود من داشتم می ديدمش فقط کافی بود با دو تا تاش قلمو بکشمش بيرون ولی آمد روی تابلو رنگ زد و فرصتی برای اينکه آن نقش از پشت ميله ها بياد بيرون پيدا نشد. منهم نمی تونستم حرف بزنم و بگم مواظب باش آنجا يه پرنده کوچک نشسته، پشته آن رنگها پشت آن شلوغ پلوغی که هيچی معلوم نيست يکی هست که داره اين سمت و نگاه می کنه، نمی دونم چرا لال شده بودم همش اميدوار بدوم که رنگ آن قسمت و نمی پوشونه ولی آخر سر يه رد قلم پهن و ناپديد شدنش. نفسم تو سينه حبس شده بود بعد که محو شد ديگه نديدمش چی ميگه. فقط به ان نقطه ای خيره شده بودم که می تونستم بزارم يه پرنده آنجا بشينه و خفه نشه. نمی دونم چرا حرف نزدم لال شده بودم همش احساس می کردم که خوب آن پرنده آنجاست پس آنهم می بينتش پس کاری به کارش نداره ولی لحظه آخر .... و بلند شد و گفت اين ديگه کاری نداره اين تابلو هم تموم شد و من مات و حيرون آن نقطه را نگاه می کردم .