Wednesday, March 17, 2004

دو تا تنگه ماهی گرفته بودم يکی برای خودم يکی هم هديه و و سريع می رفتم سمت ماشينهای هفت تيرا ز ميدون تجريش. فقط هم فکرم بود که مواظب باشم با بقيه وسايلهائی که دارم تنگها نشکنن. يه دختر بچه نهايت ده دوازده ساله دستش يه ظرف سيب زمينی سرخ کرده بود به همراه برادر کوچکش ، آمدن تو صف.پرسيد هفت تير و به چهره آفتاب سوخته و خستش که خيلی بيشتر از سنش بود نگاه کردم و جواب دادم .خيلی سرد بود سردو تاريک . حسابی ديرم شده بود باز نمی رسم سر وقت کارهام و انجام بدم ماشين نبودوبعد از يک ساعت بالاخره سوار شديم. سوال و جوابها شروع شد،و برادرش حيلی کوچک بود هرچند خودش هم خيلی بزرگ نبود ولی عين يه مادر باهاش برخورد می کرد حس بزرگی داشت . از بيمارستان می آمدن، ديدن برادرش که قلبش عمل کنه و مادرش که پيش برادرش مونده بود . بچه تهران نبود خودش تنهائی از شهرستان با آن بچه آمده بود توی مسافرخونه تو ميدان راه آهن. يکی بهم گفت انقدر دروغ و کلک زياد شده که آدم نمی تونه حرفهاشون باور کنه . گفتم ولی چه باور کنی چه نکنی حسش يه جوريه که تکونت ميده.همين که يادت می اندازه همه تنگه ماهی دستشون نيست... يادم رفت دو تا تنگ گرفتم آنهم با چه ذوق و شوقی . که بهم گفتن بگير بقلت نشکنه. دلم می خواست دستهای آن دختر و تو دستم می گرفتم وآن بچه را بقل می کردم می دونستم داره می شکنه. اينهمه آدم ولی چقدر غريب بود. از ماشين پياده شديم چقدر دلم می خواست اگه نگرانی خونه نبود می بردم می رسوندمش . تو آن وضعيت شرايتی که جائی هم بلد نبود. خودش و قايم می کرد مبادا فکر کنن گداست. بايد يه کاری می کردم . اصولا عادت ندارم به گداهای توی خيابون پول بدم. به غير از بچه ها که چسب می فروشن يا فال حافظ. آنهم بايد ازشون خريد کنم .چون اخلاقشون می دونم مثل آن پسر بچه کوچولو و خوشگلی که تو ميدون محسنی چسب می فروشه. به قدری اين بچه کم سن و سال و زيباست که حد نداره ولی غمگين. يه بار خواستم براش بستنی بگيرم هيچ جوری قبول نکرد و مثل آن يکی که از قنادی آمدم بيرون جلوپام سبز شد بهش گفتم برو با اين هر چی دوست داری برای خودت بخر و آنهم همه چسبهاش و داد به من .دوست داشتم برسونمش تا خونه . می دونستم تو خيابونهای شهرم چی می گذره. برای چهره معصومش نگران بودم و ترسی که تو چهرش بود وقتی بهش پول دادم گفتم برو هر چی دوست برای خودت بگير .پيشت باشه الان ماشين سخت گير مياد . قبول نمی کرد.احساس کردم دلش می خواد سرم بکنه يه چندتا لچک هم بارم کنه که يه خانمی گفت بگير دختر جون . .وآنوقت تشکر کرد. خدا خيرش بده آن خانم .و گفت می بره تا دم مسافر خونه می رسونتش. و آن بچه کمک هيچ کس و نمی خواست. . .