Monday, February 23, 2004

نمی خواستم مطمئن بشم به شک احتياج داشتم ،در شک هنوز جای اميدواری هست .وقتی مشکوکی ، منتظری که مطمئن بشی ، پی چيزی برای انتظار و جستجو داری . وقتی مطمئن شدی ، منتظر باشی که چه کنی ؟ ديگر بهانه ای برای انتظار وجود ندارد.و آن وقت بايد عمل کنی . بايد تعلق لعنتی را زير پا بزاری و کاری بکنی . و کاری کردن ، آنوقت چقدر آسان است .وچقدر بيهوده است .و آنوقت کاری نکردن است که سخت می شود و نيرو و توان می خواهد .وکار هر کسی نيست و من برای اينکه کاری نکنم فاصله گرفتم .
مثل هميشه ، مثل هميشه خودم می دونم چم شده . همينطور خودم و مشغول کارهای مختلف می کنم .کار . کلاسهای مختلف .درس .مشق .نقاشی .سفارش کار. برنامه ريزيهای مختلف .وقت کم برای خوابيدن يا اصلا حذف خواب بودن ،ارتباط با آدمهای مختلف .
يکجوری بايد اضطرابم و قايم می کردم تا اين انتظار بگذره . يکجوری گلو دردی که همراهم شده را ببلعمش وقتی خيلی شديد ميشه ميبينم مستاصل شدم لرزش دستهام و حس می کنم ضعف عمومی . وسط اين همه شلوغی کتاب می خونم داستانهای مختلف . موضوعات آنها را حلاجی می کنم . ولی گلو دردم هنوز هست دستهام می لرزه . می رم آشپزخونه .همينطور تند تند کار می کنم سالاد درست می کنم با شدت تمام خيار پوست می گيرم بعد يکباره همون حس هميشگی مياد سراغم . حس اينکه پوست آدمها را زنده زنده بکنن غلفتی . وجودم درد بيشتری می گيره آخه اين جون داره شايد هم وقتی از ريشه کندنش جون نداشته ولی يه موقعی زنده بوده که بزرگ شده عطرو بو گرفته .تصور اينکه آدمها هم با همين لذت پوستشون کنده ميشه .برای همينه هيچوقت خيار نمی خورم اين و همه می دونن که از خيار بدم مياد براشون جای تعجب هم داره. خيار با اين عطر و طعم و چرا دوست نداری ؟
سالاد درست شد ولی ناهارم و با ماست خوردم .ظرف سالاد همينطور تو يخچال موند .همه چی سريع پيش ميره .آخر ناهار گلودرده شديد شده ولی انگار داره آروم ميشه چون ميخوام لرزش دستهام و کسی نبينه برای همين می زارم جاری بشه يکم آرومتر ميشم چائی می خورم آرايش غليظی کردم تا چهرم حالت شادتری داشته باشه چهره يه آدم منتظره ازش پاک بشه قايم بشه . آرايش بهانست که مجبور نشی بهانه بگيری تا بهم بريزه وقتی آرايش نداری راحتتر خودت به دست اضطراب و انتظار می سپری .
زيره نوشته کتابه خط می کشم ( آدم نه با عاشق شدن بزرگ ميشه و نه با سينما رفتن . آدم با گم کردن ، با گم شدن ، با گم کرده داشتن ، و با گم شدن در ميان انبوه گمشده ها بزرگ ميشود (
وقتی حس می کنی بزرگ شدی حس می کنی گم کردت و پيدا کردی و خودت هم برای خودت پيدا شدی ترس اينکه دوباره گمشون کنی اضطراب گم شدن دوباره ...
برای اينکه نقاش با نقش يکی بشه بايد چيزی فدا کند .برای اينکه چيزی بدست بيايد ،بايد چيزی برای از دست دادن داشت . حالا اولی و دومی کدوم باشه ؟...خودت اين وسط گم ميشی .