Tuesday, February 17, 2004

يه سری کارهای روتين روزانه هست که هميشه و هر روز تا يه تايمی قبل از آمدن مدير عاملم به شرکت بايد انجام بدم انقدر اينها عادت شده که وقتی خيلی زودتر هم به شرکت ميرسه می بينه کارها انجام شدن ولی بدجوری شدن تکرار و روزمرگی . عين يه ماشين خودکار که روشنش می کنی فعاليت خودش انجام ميده. وقتی می رسم محل کارم همين حالت هميشه هست چون دلم نمی خواست و نمی خواد وقتی وارد ميشه بهانه ای برای ايراد گرفتن داشته باشه و بقيه کارها را بتونم انجام بدم .ولی امروز وقتی وارد شرکت شدم می دونستم چقدر خستم . هر روز تا دير وقت شرکت موندن صبح زود آمدن. دوباره و روزمرگی کردن ، کارهای روزمره هميشه تا قبل از ساعت 9 صبح تموم ميشد ولی امروز تصميمم عوض کردم .يک ليوان چای برای خودم درست کردم نشستم با کيک و بيسکوئيت با آرامی صبحانه خوردم سی دی هوشمند عقيلی گذاشتم و با خودش و خودم زمزمه کردم( امشب دلم می خواد که تا صبح می بنوشم من ). اين سی دی چند روزه که همينطور با همين آهنگ می خونه و می چرخه .طوری که امروز صبح احساس کردم با تموم وجودم عجين شده . کارهائی که هر روز تا قبل از ساعت 9 صبح تموم ميشدن تازه 9 صبح شروع کردم به آرامی کار کردم .قبل از شروع کارهام رفتم پنجره را باز کردم کاری که عاشق انجام دادنشم ، هوا را بوئيدم، يه نفس عميق .وقتی خوب روبروم و نگاه کردم حيران از زيبائی منظره مقابلم شدم منظره کوهاه پر از برف ولی پر واضح . پر حرف ،پر راز. بوی خوب تازگی يه روز تازه . ، يه نفس تازه و يه عطر تازه . احساس کردم کاملا وجودم پر از تازگی شد دلم می خواست هوا تو دستهام باقی بمونه. وقتی با دوستی همون موقع حرف زدم و بهش گفتم که استشمام کنه آن عطر تازه هوا را بهم گفت متوجه نميشم چی می گی .حالت خوبه ؟ قرصهات و خوردی ....چرا امروز مثل بچه ها شدی ...شايد بايد لب ور می چيدم با اينهمه تو ذوق خوردن .ولی حق داره تو اين همه وانفسا .تو اين خاکستری شدن همه چی حتی هوا که آدمها را آدم بزرگها را غافل می کنه از اينکه بب آسمون يآ آن مشت آبی که می خوان بنوشن نگاهی بندازن و لذت سيراب شدن و بفهمن. براشون بچه گونست يکی بياد از عطر خوب هوای تازه حرف بزنه . بگه يه نفس تازه بکش و يه تجربه تازه بکن . وجودمون از بزرگ شدن پر کرديم ولی از بزرگ شدن فقط روز مرگی و خوب ياد گرفتيم . ولی کاش می دونستی چقدر دلم می خواد وقتی هر روز صبح از خونه ميام بيرون يا حتی مواقعی که از محل کارم مرخص ميشم با تموم خستگيش وقتی به عطر خوب هوا به رنگ خوب آسمون که با بقيه روزها متفاوته می رسم تمام خستگيم در مياد و احساس شوق می کنم نفس کشان در حالی که کيفم و هم مثل بچه ها می اندازم رو هوا رو دستم می چرخونمش لی لی کنان برم به طرف مقصد ولی می دونم آدمهای مثل تو آدمهای بزرگ زيادن می گن قرصهاش و نخورده . هنوز بچه مونده بزرگ نشده . ايکاش معنی بزرگ شدن می فهميديم منهم بايد بشم يه دختر خوب بزرگ . کسی که هيچی از معنی زندگی کردن روزمرگی کردن و نمی فهمه به قول خودشون آفتاب و مهتاب نديده . وای تصورش و بکن موجوداته ديگه دچار اين روز مرگی نيستن . ولی باور کن شدم عين خود اين شعری که عقيلی می خونه . قبلا هم اين حس بود ولی تفاوت عکس العملها را متوجه بودم از اول يه دختر بچه بزرگ شده شکل گرفتم ولی حالا همه جا به راحتی نفس ميکشم بزار بگن شوق و ذوق يه بچه را داره .می دونم ادا در نميارم می دونم بچه گيهام بار بزرگه بزرگ بودن و کشيدم دلم می خواد همينطور باشم گوش کن :

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زيبا ترين جامه هايم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامون و صفا دادم امشب تا ميشد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از جدائيها ، آن بی وفائيها فردا تو می آئی
بعد گسستنها ، آن دل شکستنها ، فردا تو می آئی
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشيدنها

باور کن چشمهام فقط دارن دنبال يه باغچه می گردن