خيلی وقته می خوام بيام پِشت . نمی دونم چرا هر وقت .هر روز . برات بيشتر حرف دارم کمتر وقت می کنم ببينمت . بعدش هم که ميام نگات می کنم و نازت می کشم تازه می فهمم حس نوشتن نيست ...تکرار مکررات ، تکرار مکررات ، جالبه که هميشه فکر می کردم آدمهائی که يکسری کارها را به کرات انجام می دن حالا چه خوب چه بد ، آخرش ديگه لذتی هم نمی برن ولی ميشه تکرا براشون، خودشون خسته نميشن؟ نمی فهمن که بابا آن چيزی که می خواستی گرفتی ديکه هی 5تومنی می اندازی از اول بازی و شروع می کنی يعنی چی ؟ولی حالا خودم از اين روز مرگی زندگی خودم حالم داره به هم می خوره . و ترس اينکه ادامه پيدا کنه حالا چه 5 تومنی داشته باشی چه نداشته باشی .می دونی تو اين روزهائی که گذشت يه روز دلم می خواست بيام يه رازی بهت بگم يه چند روز طول کشيد ، گفتم خوب بهش می گم، توضيح هم ادامش می دم باز هم گذشت حلا همون رازه همون توضيح سرم و درد مياره شايد هم تنم . می دونی هفته پيش تولدم بود ،شبش کلی راه پياده آمدم خونه . دلم می خواست راه تموم نشه نمی فهميدم چقدر راه آمدم فقط هر بار که به صدائی سرم و بالا می گرفتم می ديدم وسط خيابونم يا وسط يه بزرگراه . ماشينها از دورو ورم رد ميشن . مثل آدمهائی که تازه ميان شهر وسط خيابون حيرونن . . آره 25 سال گذشت . بچگی . دوران مدرسه . جونی . شيطونی کردنها . همه و همه و 25 سال با آنچه که توی دلت بود و هنوز هم هست . فکر می کرديم درست ميشه ولی نشد و می دونی می ترسيدم يعنی از اين می ترسم که که بفيه روزهائی که نمی دونم چقدره و زندم همونجوری ادامه داشته باشه بدونه تعغير . فرقش هم اينه که آن موقع يه اميدی داشتی که قراره يه روزی درست بشه . ولی اين واقعيته که درست نميشه . .می دونی آن روز صبح می خواستم بيام بهت بگم امسال يه هديه قشنگ گرفتم آنهم از خدا . که يه موقعهائی تنها کسيه که احساس می کنم بقلم می کنه . يا دعوام می کنه . تشويقم می کنه ،همه و همه حالا فکر می کردم برام يه هديه فرستاده و آنهم حس دوست داشتنه . اينکه فکر کنم هنوز هم می تونم کسی را دوست داشته باشم آخه خيلی وقت بود که حس دوست داشتن خيلی معمولی خريدو فروش می شد همه به يک اندازه با کيفتهای مختلف .وهمه می تونه برای کارخانجات مختلف باشه ولی همه به يه قيمت .يکهو يکی آن وسط حس می کنی فرق کرده. تا حالا انقدر از نزديک حسش نکرده بودم فکر کردم هديه است ديگه، خوب آنی که به دلت بشينه قشنگترين هديست . ولی حسش تا شب هم طول نکشيد. می دونی بيرون از فضای اين صفحه همه جا خيلی خاکستريه . هيچ رنگی نيست آن آدمی که فضای بيرون نديده همش براش سرابه . کافيه پات و بزاره بيرون 1لحظه هم فرصت تماشا نداری آخه همه جا خاکستری و بی رنگه . چرکه و همه بی ربطن. حتی يک نفر هم نيست که بری دستشو محک بگيری فشار بدی . . از روزهای باقی مونده خيلی می ترسم. می دونم اگه بخوام کاری شروع کنم خيلی زمانی ندارم ولی می دونی ديگه نمی دونم چه کاری. خيلی کارها سعی کردم که ياد بگيرم شايد روزی بدردم بخوره اصلا همين بود برام که معتقد بودم انسان برای همين آفريده شده، آموزش ببينه آموزش بده و تمام زندگيش اين قضيه تمومی نداره ولی حالا نمی دونم از کدوم استفده کنم انقدر سرم شلوغه که می بينم همه چی شده جبر . صبح از خواب بلند می شم ميرم به محل کاری که بهش علاقه ندارم می دونی چيو فهميدم هميشه آدمها فکر می کنن آنهائی که از روی اجبار کاره خلاف می کنن بايد بهشون کمک کرد برای همين ديگه موردهای ظاهرن شيک که برو بابا اصلا نمی بيبن . انقدر اين جبر زياده که وقت و حوصله برات نمی مونه برسی به آموخته هات، برسی به آنچه که نمی دونی و بايد بری ياد بگيری و نمی رسی به اينکه بری يه اخترک برای خودت بسازی يا حتی پيدا کنی ، آخ گفتی اخترک . خيلی وقته دلم می خواد برای خودم يه اخترک داشته باشم و نه يه اخترک ذهنی ذهنی يه اخترک واقعی ،که بتونم لمسش کنم . ولی عين تصويره ماه ازم دوره . حتی يه جائی هم که می بينمش از کنارش يواشی رد می شم تا بهش برخورد نکنم بفهمم لذت واقعيش يعنی چی .
هيچ رنگی تو اين فضا نيست اگه بخوای رنگی ببينی بايد به دالانهای زيرزمينی به اتافکهای کوچک نگارخونه ها بری آنهم اگه از فضای بيرون تاثير نگرفته باشن . دره جعبه رنگت و يواشکی باز کنی و باهاش تو تاريکی حرف بزنی تو تاريکی تشخيص بدی روی چه رنگی دست می کشی . تو اين همه شلوغی و ازدهام بيرون حتی يه زره رنگه سفيد هم نيست و برای ديدنش بايد جسارت به خرج بدی و مثل آن شبی که رفتيم ديزين .برف و کوه و سفيدی شبانه هم زيبا بود . هيچ کس نبود خلوت خلوت . يه دل سير سفيدی تو دل تاريکی شب تماشا کردم وجائی که برای هر کاری دوست داری فکر می کنی جسارت داری می تونی باهاش دردودل کنی و فرياد بزنی بهتر از آدم بزرگها بهت جواب ميده .و بر می گردی با يه دنيا دلکندگی سخت .ولی می دونی بايد يواشی بری ببينی که يدفعه آدم بزرگها نفهمن آخه آنها می گن همه چی ديدنش که لزومی نداره ،يه دختر نبايد آفتاب و مهتاب و ببينه . حالم از اين جمله بهم می خوره . نمی دونم چرا برای يه سری از جلف بازيهاشون اين جمله را انتخاب کردن، هرچی باشه بيشتر از اين معنی نمی رسونه. ديدن همه چی غده غن .آبی دريا غده غن . تماشا غده غن . فقط آدم بزرگها برن تماشا ،آنهم اگه بفهمن بايد ديد و آقايون . حلا اگه تو اين وسط دلت بخواد رنگ و ببينی آفتاب به معنی واقعی . مهتاب شبو که تو رودخونه داره با ماهی قرمز کوچولو مناظره می کنه تماشا کنی کوه و جنگل هر چی که نشونی از خدای تو داره و تو در اين لذت و حسرت تماشا مناجات کنی می شط ياغی . ميشی سرکش . جرم نبودن در فضای خاکستری آدمها . حرف زدن با مخلوق رنگها و ان نوری که قشنگ می بينی هر صبح از يه برگ کوچک به صورتت می خوره ولی تو نمی تونی صورتت و بالا بگيری يه نفس عميق بکشی بگی آخيش و کيفت و بندازی هواو لی لی کنان تو کوچتون راه بری . نه بابا اين حرفهای زشت چيه من امروز می زنم مطمئنن خدا به خاطره اينکه دارم به موجوداتش نگاه می کنم منو نمی بخشه . می گه تو خورشيد و ماه من و نگاه کردی و تصوير مناظره را رسم کردی . آنجور که دلت خواست خنديدی و تو که هميشه دختر خانم خوبی بودی نزار بفهمن ياغی هستی و ...خيلی دلم می خواد اينبار که يکی از همون آدم بزرگها بهت می گه چه دختره ماهی، آفتاب مهتاب نديده است يه خط قرمز دورش بکشم يدونه از همنوآفتاب مهتاب نديده های خودشون بهش بدم آخه می دونیاز اين مدل زياده، مخصوصا تو شهره ما. بگم مطمئن باش اين آدم آفتاب و مهتاب و نديده اگه ديده بود معنی زندگی کردن می فهميد شما همتون فقظ يه کار بلدين گول زدن همديگه و در درجه بعد گول زدن خودشون
الان می گی همون بهتر نميای سراغم . هر وقت هم ميای دلت از دفعه قبل پرتره .

<< Home