آمدم بشينيم دو کلمه حرف مردونه با هم بزنيم
.(شب بدی بود . ساعت و لحظه . ثانيه های نکبتبار.) ...
وقتی ازش سوال کردم بهم گفت آن وام ودادن به يه آدمی که خيلی احتياج داشته . صاحب خونش اسباب اثاثيش و ريخته بوده تو خيابون . . هميشه هستن کسانی که محتاجترن . ماتم برد . حس خوشايندی نداشتم . هميشه بايد همه چی عيان باشه . اسباب اثاثيت ريخته بشه بيرون تا بفهمن می تونن کمکی بکنن . يه جورائی احساس می کنم اين صاحب خونه هائی که اين عمل مرتکب ميشن بانی خير شدن . تا آدمهای ديگه بفهمن دورو ورشون چی می گذره، آخه همينجوری از پشت درهای بستهاز حال هم خبر نداريم يا اگه هم می دونيم می گيم بزار هر وقت رفتن تو خيابون کمک می کنيم . هر چی به دور و ورم نگاه می کنم احساس می کنم به نوعی اسباب همه جا و مکان نداره . منتها همه دردها را دارن قورت می دن . ياده برنامه جشن رمضان افتادم وقتی پام و گذاشتم تو تالار کشور و آن آدمهائی که آمده بدون برای درخواست کمک . تصوير بچه هائی که يتيم بودن . همه و همه. چهره آن زنی که گفت فرمش و براش پر کنم و وقتی فهميدم همسن منه مات تو صورت تکيده و چروکش نگاه کردم. اينهمه دردمند. . گيج بودم . گيج . همه گرفتاريهای مشابه ولی يه جوری انگار صورتشون با سيلی سرخ می کنن نمی شه هم کار وداشت و هم دل . يکيش و هر کدوم به سختی . يادمه بهت گفتم دلم می خواد انقدر شرايتش برام مهيا بشه که بتونم دست يکی از آن بچه هارا بگيرم و محکم تو دستام نگه دارم، اينکه بفهمه گرمی يه دستی که دستای کوچکش و تو دستش می گيره به چه معنی . هر چند هميشه فقط خودت دستت و رو شونه هام گذاشت بهم يا علی گفتی و راهيم کردی . بهت گفتم می تونی اينبار من و اينجوری آزمايش کنی . چرا آزمايشهای تو همش با سختی برای من همراهه و گفتم يه اتفاق خوب، واگه جنبش و نداشم همش و ازم بگير . ولی نشد روزها همينطور دارن سختتر ميشن و منهم دست تنهاتر . حتما می گی تو اين دست تنهائی می خوای کارهای بزرگ هم انجام بدی . خودت زيادی می خوای وگرنه انقدر هم سخت نيست ...آره ولی مگه ما نيومديم زندگی کنيم آنهم نه بر اساس خواسته خودمون. .ربع کلام من چرا بايدا تاوان اشتباه شخص ديگه را پس بدم . آنهم کاملا دست تنها. تو اين 25 سال هميشه فکر مردم باهامی ،هميشه آن حس ياعلی را ازت شنيدم . راه افتادم، با تموته نفس تنگيش راه افتادم رفتم کوه می خواستم باهاش مبارزه کنم . اما الان می ترسم . می ترسم تو خيابون راه برم چه برسه به کوه، می ترسم از روزهائی که مونده نکنه دوباره يه اتفاق ناگوار بيفته، آخه وقتی می باره پشت سره هم می باره . می دونم می خوای بگی بی انصافی . می تونست قسمتت چيزه ديگه ای باشه . می تونست وقتی رفتی تو اتاق عمل سالم بيرون نيای ،مثل همون هم اتاقيم که وقتی 8 سالم بود آن و بردن برای عمل قلب وقتی برگشت نصف بدنش فلج شده بود . نمی تونشتم باور کنم تا روز قبلش با هم بازی میکرديم . نمی تونستم برم کنارش برم غريبه بود . می دونم می خوای بگی برای بار دوم و سوم هم می تونستم کمکت نکنم . .همه اينها هميشه يادمه و هر لحظه، برای همين بيشتر حس می کردم بايد از لحظه لحظه زندگيم استفاده کنم . ولی وقتی آدمهائی نگاه می کنم که شايد تو عمرشون گذارشون به دکتر هم نيفتاده نمی دونن درد يعنی چی، از خودم می پرسم ما حتما قبل از به دنيا آمدنمون يه معصيتی داريم . درد وجوده آدم وخسته می کنه . شايد يادم بره ولی درد اينکه اسبابت و بريزن بيرون هيچ وقت از ياده آدمی نميره . دلم می خواد جمعشون کنم مثل هميشه خودم دست به کار بشم ولی خيلی دوست دارم يه دستی باشه دستام و تو دستاش محکم فشار بده و گرمی دستاش و حس کنم . بفهمم از طرف تو فرستاده شده . ديشب حالم خيلی بد بود وقتی می خوام باهات راحت حرف بزنم هيچ جائی هم پيدا نمی کنم که کسی نبينه اثاثم بيرون خونست . فقط يادمه حافظ و که باز کردم بهم گفت :
گر می فروش جاجت رندان روا کند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار هست
يا وصل دوست يا می صافی دوا کند
مطرب بساز عود که کس بی اجل نمرد
وان ، کو نه اين ترانه سرايد خطا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پر بلا کند
حقا که در زمان برسد مژده امان
گر سالکی بعهد امانت وفا کند
گر پيش آيد و گر راحت ای حکيم
نسبت مکن به غير که اينها خدا کند
در کارخانه ئی که ره علم و عقل نيستت
وهم ضعيف رای فضولی چرا کند
جان رفت در سر می و حافظ زعشق سوخت
عيسی دمی کجاست که احيای ما کند .
به قول يه مرد عاقل :خدا فقط راه و به ما نشون مطده وقتی متوجه نميشيم يه راه ديگه نشونمون ميده. اين مائيم که چطوری از روشنائی راهمون استفاده کنيم .
نه می خوام به لطفت شک کنم . نه ايمانم کمتر شده هر چی می گذره بيشتر و بيشتر حس می کنم که دوستت دارم و ته دلم از بابت ايمان به تو قوی ميشه . يه موقعهائی خيلی خسته ميشم و خودت خوب می دونی برای چی .فقط خواستم دو کلمه باهم بشينيم حرف بزنيم شايد از دو کلمه بيشتر شد تو مثل هميشه ببخش. دست گرم تو نوازشگر خيلی دردهاست حتی درد قلب...

<< Home