Thursday, November 18, 2004

فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه بود
اما يگانه بود و هيچ كم نداشت

بعد از اين همه وقت نيومدم از مرگ حرف بزنم حرفهاي تازه وكلي برنامه هاي جديد و تصميمات جديد داشتم تا برات بگم . ولي هميشه وقتي منتظرش نيستي مياد سراغت شايد هم براي من لازم بود تا تو اين برزخ كمكي باشه برام ولي اين چند روزه يه حرفهائي بد جوري تو گلوم موندن كه به بهانه يه دردي بغضش و سعي كردم خالي كنم.
هيچوقت انقدر احساس شرم نداشتم بايد زودتر ميومدم ديدينت . اين چند وقت صدات بد جوري دلتنگم مي كرد بهت گفتم چرا نمياي پيش ما گفتي به شرطي ميام كه عروسي تو باشه . گفتم همه ميگن سر حال بودن و آراسته بودن از تو به ارث بردم گفتي من هميشه فرشته كوچولو توام و چقدر خوشحالي اگه شباهت به تو دارم .گفتم كه چدر دلم برات تنگ شده ، همش ميگفتم مي خوام بيام مي خوام بيام ولي نشد حالا بيام ببينم كه ديگه تو آن آدم قبل نيستي. بيام ببينم كه كاري از دستم بر نمياد بيام ببينم داري ميري . و از آن چهره قشنگ صداي خوش و از آن اراستگي و خنده هائي كه همه تعريفش و مي كردن هيچي نمونده
بيام ببينم آن زندگي كه همه تعريفش و مي كردن و حسرتش و مي خوردن بدون تو مونده.. ما بدون تو .هنوز هيچي نشده جاي خاليت احساس ميشه . آن دل بزرگت كه همه جا به همه مقامت مي داد . آن احساس شاد بودنت كه به همه منتقل مشد . آخه چيشد .؟انقدر زندگي بي رحمه كه مياد خوبهاشو سوا كنه و ميزاره تادرد بكشن و حسش كنن. ما همگي دعا مي كنيم زودتر بهبود پيدا كني . تو بايد مقاومت كني . و بموني. نمي تونيم باور كنيم . برامون مثل يه كابوسه . از صبح همش جلوي چشممي. هيچ كاري نمي تونم بكنم .امروز مي خواستم بيام و دوباره شروع به نوشستن كنم . اين چند وقت دوره تازه اي بود كه پشت سر گذاشتم و بايد ميگذشت. نميخواستم برزخش و به اينجا هم منتقل كنم بايد راسخ ميومدم ولي حالا مي بينم دلتنگي بدجور اذيتم مي كنه. اين بدترين درديه كه هيچوقت هم چاره نداره. مي خوام بيام به ديدنت . تا آن موقع بمون. نمي دونم التماس تو كنم يا التماس خدا . بمون.به خدا مي گم ما هممون دوسش داريم ، شوهرش ، بچه هاش . ماها . آخه بعدش همه با دلتنگيش چي كار كنن . تو با آن عشقي كه نسبت به زندگيت و اطرافيانت داشتي و داري چرا تصميم به رفتن گرفتي. امروز هر چي فكر كردم بگم براي موندنت چه دعائي بكنم چي بخوام هر چي گشتم هيچي نبود كه ارزشش و داشته باشه.هيچي نبود تا باهاش برابري كنه. وقتي تصميم مي گيره خودش و خودش كه آن بالاست . هيچ وقت سابقه نداشت صفحه وبلاگم موقع نوشتن خيس بشه. نيومدي فرشته جديد و ببيني . ببيني آنچه ميگن از تو به ارث برده هست يا نه؟ هممون منتظريم خبراي خوب راجب تو بشنويم . تو آنجا خوابيدي و درد ميكشي هممون انگار داريم آن دردو حس
مي كنيم. مامان ميگه آخر زندگي همه رفتنه. چه خوبه آن كسي كه مثل تو خاطره خوش داره و درست زندگي كرده. استفاده كرد .برامون سخته. خيلس باورش برامون سخته ما عادت كرديم تو رو هميشه زيبا . آراسته با آن خنده هاي بلند و قشنگ با آصداي قشنگت كه هميشه آواز سر ميداد و كارهاش و مي كرد و هنرش زبانزده همه بود ببينيم . اين انگار يه شخص ديگست كه رو تخت بيمارستانه .
ميدوني عزيز دل من ، دلم برات خيلي تنگ شده براي آنچه كه بودي . منو ببخش خواهرزاده بامعرفتي نبودم تا بيام دلتنگيم و پيشت بگم . فكر ميكردم حالا فرصت دارم ، نمي دونستم مي خواي قهر كني بري و زندگي انقدر بي رحمه كه نمي زاره آدم دلتنگي هاش و بگه ، آخه كجا مي خواي بري ، هميشه من برات فرشته كوچولوت بودم خوب كلي حرف دارم برات . تازه مي خواستم خيلي چيزها ازت ياد بگيرم حالا تو بي معرفتي نكن يعني آن خونه بدون تو چجوري ميشه همه جاي جاي آن خونه صداي تو و خاطره توست .نمي دونم ديگه چي بگم . بلند هم نمي تونم گريه كنم مامان صدام ميشنوه. آن خيلي تو داره . مي دونم چه موقع گريه مي كنه . بابابزرگ هم كه رفت گفت واقعيت زندگي بايد قبول كنيم ولي مي دونستم كي گريه مي كنه سعي مي كردم آن موقع تنها باشه. آنهام دلش خيلي برات تنگ شده . .
از صميم قلب دوست دارم . لحظه شماري مي كنم تا ببينمت، و در آغوشت بگيرم و بگم چه موجود دوست داشتني هستي . بايد از تو زودتر از اينها ياد ميگرفتم احساس دوست داشتنم و نشون بدم .دوست دارم دوباره بتونم آن موهاي قشنگت و نوازش كنم. هر چي آلبوم و نگاه كردم ديدم هيچي عكس باهم ندارم . كاش يه عكس يادگاري باهم انداخه بوديم . اينجا با همه عكس داري همه جا هم از هم سرتري . هر كسي عكسي كه تو توش هستي و ميبينه مي پرسه اين شخص كيه ؟ اين عكسهاي آخرم و هر كي ميديد مي گفت خيلي شبيه تو شدم، و من كلي زوق مي كردم .

مي بوسمت عزيزم. شب راحت و بدون درد بخوابي. از خداوند سلامتي تو را آرزو ميكنم و تمنا دارم و انقدر به لطف و مرحمت و مهربونيش اطمينان دارم كه تو را زودتر شفا بده

براش دعا كنيد سلامتيش وبدست بياره

Friday, October 08, 2004

من چهره یاران را از یاد می برم
و دریا ، ماهی ها را
من رویاهایم را گم می کنم
و ماه مدارش را
برگه ورود ، یک دست ماه .
اگر پیدایش کردی برای من نشانی هم کافیست .

Tuesday, August 17, 2004

برگه مرخصی امضاء می کنید؟
دست تو موهاش که کشید فهمید چقدر خرد شده . چقدر پیر شده. سفیدی موهاش و حس کرد . روزبروز سفیدی درونش انگاری بیشتر میشه . ولی برو نمیاره. رنگش هم نمیکنه. می خواد همینطوری از این حالت بیاد بیرون . آمده بود خداحافظیه موقت . آخه این روزها نمی فهمه کی شب میشه کی صبح میشه . این روزها خودش وهمه جا ، برای اینکه خستگیش و نفهمن خیلی کنترل میکنه ولی این روزها همه چی مثل همیشه دست به دست هم داده . چند وقت پیش فکر میکرد همه چی پیش میره و شاید به سختی . ولی حالا داره میبیبنه پیش نمیره ،ولی به سختی.ولی قول داده . می خواد تمامش و تموم کنه. و شب که میشه بفهمه و ذلالی آب و بتونه تشخیص بده . دوست داره با شوق و ذوق باهات قایم موشک بازی کنه.نمی خواد وقتی مهتاب آمد اط خستگی نتونه تشخیص بده . شاید یه روزی هم اشتباهی تشخیص داد. نمی خواد این اتفاق بیفته . این حرفها همیشه میزنه . منهم گوش میدم . دلش میخواد باور کنی. .فکر کن این چتد روز میره مسافرت .شاید بره چندتا رودخونه دیگه ببینه . گاهی برای رسیدن به دریا لزومی نداره انتهای رودخونه به دریا برسه . بعضی وقتها انتها بستست. ولی باید رسید.
یکمقداری هم طول میشکه تا با این خونه جدیدت کنار بیای و اخت بشی.تازگیها جدیدها را راحت قبول نمی کنی. برای تو هم خوبه . وقتی برگرده با دست پر. یه دست ماهی شیرین . یه دست ....می خواد ببینه انتهای این راه چیه . بستست یا راه داره.هر دوتاش زمان میبره . بزار بره . ولی برمی گرده . یه مهلت کوچولو تا دوباره پیداش کنه.
پس چند وقتی به روز نمیشی. ولی هستی. خوب نگاه کن شاید خونه جدیدت یه اشکالاتی داشته باشه بزار وقتی برگشت حرفهای ،این رودخونه تغییر کنه. میخواد یه یه جشن راه بندازه. پس زمان میبره هر وقت دلتنگ شدی دلتنگیت و جمع نکن . بفرستش .
می گیرتش

آمده بود مرخصی بگیره، نه ؟. امضاء کردی براش. بعضی وقتها لازمه. مرخصیش تاریخ نداشت؟امیدوارم وقتی از رودخونه ها که رد میشه اسیر قلاب و تور آکواریوم دارها نشه.آنجا دیگه هیچ تهی نداره
.

Sunday, August 15, 2004


یه چیزی قراره بشکنه . حالا چیه .خودش هم نمی دونه فقط صداش هنوز تو گوششه. تصویرش هم گاه میاد و میره.و تصویره خوبی نیست .اگه واقعی بشه اذیت کننده است . ولی شکستنیه. وقتی هم بشکنه شکسته . مهم نیست چند تکه . شکسته و باید وصله بخوره . شاید هم نشه کاریش کرد باید همونطوری نگهش داره . تو آن خونه ای که نشون دادن یه آکواریم بود تقریبا بزرگ . ولی ماهی بزرگی داشت،که معلوم بود جاش کوچیکه . همش این ورآنورمی رفت . کلافه بود انقدر میره تا آخرش یه گوشه کز کنه .
شاید آن قرار بود بشکنه .برای همین سریع آمد بیرون. یه چیزی آنجا اذیت میکرد. تصویره آن ماهی تو آن جای تنگ و کوچیک . چقدر شبیه بود . دقیقاً شبیه امروزش بود و شبیه فرداهای بیشتر. نمی دونم به صبح میرسه یانه. ولی هرچیه ظرف 100 چند بار پر شده ،بدونه اینکه بره رو صفر چند وقتیه که فقط داره تماشا میکنه . حرفی نمیزنه. اگه هم بزنه امیدواری بهت نمیده . یه کاری میکنه بروش بیای. ولی نمی دونم چرا تو هنوز امیدواری که ظرف 100 خالی میشه جاش یه حوض کوچولو میزاری. برای خودت . یادمه چند شب پیشها به یکی گفتی خیلی تنهائی . گفت تو آن بالا بقل دست ماه یکی داری . گفتی منظورم این نبود . می ترسم نرسم به 100 .وقتی قنوت میگیری دستات یه جوری میشه .انگاری میبینیشون دیدی. چه کارها که نمیکنن . آب بهت میدن. اشکهات پاک میکنن . مشت میشن برات. با موهات بازی میکنن . آرایشت میکنن. دردهات ولمس میکنن ،همه چی. باید هم آن لحظه بیشتر آنها را ببینی ،حقشونه . فقط حقشه که یه جا بزاری براشون . یه جائی که تصویرت و داشته باشه . جا برای ذلالی آب . بازی ماهی . تنهائی ماه . یه بار ازت چیزی خواستن .چقدر پشت گوش می باید بیشتر حواشون داشته باشی. ,نزار زور بگن وقتی می تونن نوازش باشن . پس بزار خوب تربیت شده باشن و بشن . فقط یه شستن می خواد . یه حس کردن . یه دیدن . یکدونه هم قبول کردن . آن یکدونه مقدارش براشون مهمه نه تعدادش. حالا می تونید برید تو حیاط بازی کنید . شب شده ،ولی روشنائی مهتاب هست.می تونی همون لحظه قنوت بگیری .

Thursday, August 12, 2004

در تمام طول تاريكي
سيرسيركها فرياد زدند
ماه اي ماه بزرگ
در تمام طول تاريكي
شاخه ها با آن دستان دراز
كه از آنها آهي شهوتناك
سوي بالا مي رفت
و نسيم تسليم به فرامين خداياني نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگي مخفي خاك
و در آن دايره سيار نوراني شبتاب
دقدقه در سقف چوبين
ليلي در پره
غوكها در مرداب
همه با هم ‌ ‚ همه با هم يكريز
تا سپيده دم فرياد زدند
ماه اي ماه بزرگ ...
در تمام طول تاريكي
ماه در مهتابي شعله كشيد
ماه
دل تنهاي شب خود بود
داشت در بغض طلايي رنگش مي تركيد

جهتت و گم کردی . ولی مسیرت و می دونستی کجاست . اگه کسی هم بگه جهتت اشتباست مطمئن بودی که درست ایستادی . انقدر خسته بودی که همه چی دورو ورت یه شکل شده بود . نمیشد تشخیص داد. شاید روزی بگن کسی اینجا با جهت اشتباه ایستاده بود ولی نمدونن درد خستگی چه به روزت میاره. تو فقط دنبال یه حوض کوچک میگردی و. با اینکه می بینی همه جا پر شده از آکواریموهای رنگارنگ . اما خودت نمی تون راضی کنی. وقتی قراره یه روزی از همون آکواریومها انتخاب کنی که فقط یکم زرق وبرقش فرق داره نمی دونم چرا هنوز امیدواری . ولی امروز بدجور دردش و حس کردی. و هر روز بیشتر میشه . درد خستگی برای این نیست که خسته ای برا ی اینه که شاید روزی ناامید بشی .برای همین باهاش مبارزه میکنی . و آن هم بیشتر خستت می کنه. امشب برات دعا میکنم اگه یه روز رفتی خونه دیدی یه هدیه داری و یه آکواریوم بزرگ و قشنگ، ماهیهاش از جنس حوض یه حیاط نقلی باشن که روزگاری تو آن حوض با ماه بودن . می فهمی چقدر سهمت اندکه از این دنیایی که فقط یه حوض کوچولو می خواستی هر چقدر هم هدیت بزرگ و گرون باشه ولی سهمت و وقتی قراره چیزه دیگه ای باشه درد خستگیت و حس می کنی، برات دعا می کنم امیدواریت ته نکشه امیدواری به اینکه حالا تو روشنائی یا تاریکی یه وقت ماه درمیاد . بغضش هم خالی میشه .

یادم نیست چند سالم بود خونه یه آشنائی یه آکواریوم دوطبقه بزرگ بود که ماهی های قشنگی داشت . آکواریومش خیلی بزرگ بود اندازه سالن پذیرائی خونش . خیلی دوستشون داشت . هر روز کارش بود وقتی به خونه میرسید به آنها سر به زنه . تمام زندگیش شده بودن . ولی تو حیاطشون حوض هم دااشت اما خالی بود . ازش پرسیدم اینجا که حیاط هست حوض هست پس چرا آکواریوم؟ می گفت اینجا امنتره . حیاط شاید گربه داشته باشه . ولی میدونستم آکواریومش ماه نداره . می دونستم همیشه همه چی در کناره همه . شب وقتی ماه در میاد خطر گربه هم هست . وقتی خواست ازدواج کنه آکواریمش رد کرد . می گفت دلبستگی فقط باید یه جا باشه . نمیشه تقسیمش کرد
.وقتی جهت و گم کرده بود همه اینها هم یادش می آمد

تصویره بعدیش .وقتی سواره ماشین شد دونفر با یه سگ کوچولو و خوشگل سوار ماشین بعدی شدن . راننده ای گفت هر قیمت که بهم می گفت محال بود سوارش کنم . میدونستم جواب میده . بی جهتی کلافش کرده بود
پس گفت: هر کس به چیزی علاقه داره و اخت میگیره .نمیتونید برای دیگران تائین تکلیف کنید
جواب گرفت بره به مسائل دیگه علاقمند شه آخه سگ هم علاقه می خواد . ظاهر ش داد میزنه چقدر کثیفه باز هم جواب داد ما عادت داریم به مسائلی علاقمند بشیم که ظاهر گول زنکی دارن . و یادش آمد کسانی که ماهی دوست ندارن حتی برای خوردن . حتی از طعمش که برای بعضیها لذیذه ، بدشون میاد
باید نتیجه بگیره . یعنی میخواد نتیجه بگیره . درد خستگی برای وقتیه که خستگیش نتیجه نداره. یه مشت آب بزنی به صورتت تا خستگیت در بیاد . یه موقعهائی دستهای خودت و حوض آب می کنی تا آنچه که می خوای توش ببینی.
هنوز تا 100 راه طولانی باقیه . مراقب باش خستگی گولت نزنه که دستات و باز کنی هر چی توش داره بریزه آنوقت با دستهای خالی بری یه آکواریوم تماشا کنی . مراقب جهتهات هم باش اگه دوباره تکرار بشه یواش یواش مسیرت و هم عوض می کنه. اشتباهی از یه مسیره دیگه سر در میاری.
همه چی و می دونم نمی خواد اینجوری نگاهم کنی، گاهی اوقات نمیشه کاریش کرد . همه جی هست . مثل همون گربه و همون ماه . هر دوتاشون یواشی میان . منهم باید برم . گاهی باید بیشتر از قبل تنها بمونی .

Wednesday, August 11, 2004

می بینم که تو هم جنبش و نداری . یکم ازت تعریف کردم . باهات صمیمیتر شدم . فوری تو هم ظاهرت و تعغیر دادی ، تا فهمیدی . بیشتر از این ها در موردت فکر می کردم . مثل اینکه نمیشه اعتماد کرد . حتی به تو که صفحه سفیدی. کار من نیست . یکی ومی خواد که بدونه چی کار باید انجام بده . تا درست بشی. امشب می خواستم یه شعر از فروغ برات بنویسم که دیدم رفتی. یه صفحه بهم ریخته شدی که کاری بهت نداشتم . شاید وقتشه که دیگه نباشی . هر چی باهات نوشتیم بس باشه. هر چی باهات گفتیم .شاید می خوای اینجوری بهم بفهمونی . تقصیر نداری . یه صفحه سفیدی که زبون نداره حرف بزنه. نمیشه از نگاهت هم فهمید . آخه وقتی مینوشتم برات، نگات نمی کردم .می خوای سفید بمونی، تا یک صفحه پر از اعتراض
.
امشب می خواستم این و برات بنویسم که دیدم نیستی :

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به دل امواج بیکران
بشکفته در سکوت امواج نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان .

Sunday, August 08, 2004

نمی دونم چرا فکر می کردم همیشه همینطور جوان می مونه . نمی دونم کی گذشت . ولی گذشته عمر نشون میده که سالخورده شده و هر چی بیشتر می گذره مهربونیش و عشقش بیشتر میشه.شاید هم بیشتر متوجه میشم. بعضی وقتها دوست دارم بشنینم یه دل سیر نگاهش کنم . و ازش یاد بگیرم که تو زندگیم چطور محبتم و نشون بدم گاهی اوقات حیرون ،مات و مبهوت تو عشق صفائی که داره می مونم . نمی خوام چشم وا کنم ببینم باز زمان گذشته و حالا....
با تمام این ذهنیتهام وقتی امروز نتونمستم برم پیشش . نتونستم برم تا کنارش باشم وقتی میدونستم نارحته و دوست داره برای آن چیزی که عمرش و گذاشته ، ببینه که در کنارشه .ولی نشد. بغض بدی بود . تنها شانسم این بود که انقدر کار سرم ریخته بودن تا بغضم و نگه دارم . کافی بود کسی کوچکترین حرفی بزنه . دنبال یه بهانه می گشتم تا خودم و یه جا سرازیر کنم .آنجا بود که فهمیدم چشمهام بخواد دربیاد یعنی چی..می گفت نمی خواد بیای . می دونم بهت مرخصی نمیدن. اینجا کاری نیست . منکه بچه نیستم . نگران نباش. ولی من میخواستم پیشش باشم . شاید برای آرامش خودم . خودم کنترل کردم نفهمه میخوام گریه کنم. درست مثل بچگیهام . روز مادر بود هر چه قدر هم کادوی گران قیمت
می خریدم نمی تونست جای آنچه که می خواستم و بگیره. یک عمر پابه پابه بزرگ شدنم برای بهبودیم مسیر دکترو بیمارستان و رفته بود . حتی وقتی خودش هم مریض بود ،خسته بود . تمام قدمهام که از بچگیم یادم میاد همراهش یه جفت قدم مهربون بود . که بهم یاد می داد باید صبر داشته باشم . دردی نیست و وقتی بزرگ بشم تمامش یادم میره . یادم رفت تمام آن دردها . ولی خودش و یادم هست . ولی جائی نموند برای جبران . دوست داشتم تمام وقتم وامروز در کنارش می موندم . حالا وقتش بود تا به خودم ثابت کنم که جای آن پاها یادم نرفته و بهش بگم دردی نیست . آرامش داشته باشه . ولی نشد.دلم می خواست وقتی پرستاره بخش گفت نمی تونی شب پیشش بمونی هر کاز از دستم بر میاد انجام بدم ولی بزاره برم دلم می خواست یه برخورده شدیدی بکنم . می خوام پیشش بمونم .
.از دیروز روز مادر فقط یادمه که خوابم نبرد . و در آغوش گرفتم و خودم و سرازیر کردم . .

حال امروز دارم باز تماشاش می کنم . و سیر نمیشم . بهش گفتم درد داشت؟ گفت بیشتر از آنچه بود که گفته بودی . گفتم دردش یادت میره

.یر به یر شدیم . مثل بچگیهام .